تبليغاتX
اجازه بدید خودم باشم

 

ارام تر قدم بزن من در انزوای وجودت خودم را باخته ام...سردی به لکنت افتاده از بس نفس هایت

درگیر این راه شده...مثل همین جاده که به بازی افتاده که بگویم:من انقدر سرد شده ام که یخ ها

جلویم آب می شوند...انقدر که باید برف ببارم...ارام تر شانه بزن...قدم به ابتدای تو نمی رسد

و تو اسطوره عمیق من چقدر کاشی های سرامیک به دلت می اید...انقدر که به راحتی روی دلت

سرسره بازی می کنم...انقدر که تانگو می رقصم...با همان لباسی که مرا به تو اوج میدهد...

اسطوره عمیق من آنقدر این پله ها راه به تو نداده که سجاده ام برای رسیدن به تو پل میسازد...

انقدر که تنها تو را دوست دارم...چقدر زیباست وقتی با اسطوره عمیق من،دوست شاعرم

یعنی خدا باشی...

+تاریخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 9:15 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

انگار ابرها چترشان را انقدر گم کرده اند که به قول دوست شاعرم بیا خودمان باران را هوایی کنیم

به هوای خیابانی که چقدر به راه اوردمش...حس برگ هایی که مرا له کردند...چقدر هوای دوست

شاعرم زیباست...انقدر دوستش دارم که همه چیز را او می بینم...چه اسطوره عمیقی...

حساب همه این ها با خدا... انقدرخودم را باور دارم که حس بی واژگی را درو کرده ام...میخواهم

عاشق دوست شاعرم باشم...انقدرکه مرا گم کند به دست هایش که گرمیش وجودم را اب می کند

خیال کن...نه باور کن انقدر از تو دور شده ام که دستان دیگری مرا ارامش میدهد...خیال کن که نه

باور کن خیلی از تو دور شده ام وتنها دوست شاعرم را دوست دارم خیال کن...حساب همه ی این ها

با خدا...

 

+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 17:50 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

اومدم که خیلی چیزا رو حذف کنم اما خیلی چیزا اول باید از ذهن حذف بشه بعد از روی کاغذ

برام دعا کنید مقدمات خیلی چیزا رو برای خودم آماده کردم که امیدوارم بتونم کنار بیام

تا یه مدت:خدا نگهدار

+تاریخ یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 15:53 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

داشت می نوشت...تند تند که نکنه جمله هاش یادش بره...نصف شب بود که صدای گوشیش بلند

شد...خانم ایکس...خیلی با خودش کلنجار رفت که جواب بده یانه...بالاخره جواب داد...

-الو سلام عزیزم کجایی تو؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

-سلام!!!!!راستش؟!

-مطمئن بودم بیداری...چه خبر...چی داری می نویسی...

-هنوز تو شوک بود هی با خودش می گفت یعنی حالش خوبه آخه این موقع شب...یه لحظه به خودش

اومد و گفت شما خوبین...چیزی شده؟؟؟آخه این موقع...شما...من...

-چته دختر چرا هول کردی...مگه من غریبه ام...هیچی نشده فقط میدونم که جغدی...

-هم از لفظ حرف زدن اون خند ه اش گرفته بود هم ترسیده بود...مطمئن که شد حالش خوبه...بهش

گفت نوشته ها رو بی خیال...می خوام باهاتون صحبت کنم...

-خب بگو دیگه دختر قربون اون صدات برم چرا صدات گرفته نکنه گریه کردی...

-نه گریه نکردم گلوم خیلی درد می کنه...راستی شما چرا بیداری؟

-خب میگم خنگی نگو چرا...آخه خره دلم برات تنگ شده بود...

-با پوزخند بهش گفت این ابراز محبتتون هست؟؟؟؟ بی خیال...شما دلتنگی رو باور داری؟

-تو حالت خوبه دختر...مگه میشه باور نداشته باشم...

-اینو که گفت داشت فکر می کرد چه جوری یه موضوع رو بهش بگه که  به گیر سه پیچ هم نخوره...

به خانم ایکس گفت باور نداشته باش..آخه دارن یادم میدن که این چیزا چرت و پرته...دلتنگی کیلو

چند...گور بابای سادگی...اصلا چرا آدم دلتنگ بشه...

-عقلت تکون نخورده...تو داری چرت و پرت میگی...

-نه گوش کنید...واقعا میگم ادما دیگه همه اینجوری شدن....

-نه تو گوش کن...................................

خیلی بحث کردن...گاهی وقتا که به حرفای این دو نفر فکر می کنم می بینم چقدر دنیای آدما

فرق داره...چقدر ساده بودن به شخصیت ها لطمه میزنه...گاهی وقتا یه چیزایی تمام وجودتو

آتیش میزنه...چیزایی که کاش میشد به زبون بیاری...کاش می تونستم حداقل اینجا بنویسمشون...

و اما یه غزل و رباعی که درگیری ذهنمو تخلیه میکنه...

از مشتری تا زمین غزل می بارید

ازتلخی نیزه ها عســـل می بارید

فرهاد نبودی که تو را شیرین شد

این شهر همیشه از ازل می بارید

هی دور مرا چرخ زدند نه بردنـــد:

تاریخ مرا،که از زحـــــل می بارید

این قصه ی تلــــــخ را باور نکنیــد

با نام عطش دلم گسل می بارید

در همهمه ی کوفه تو را گم کردند

پایان غزل در این محـل می بارید

و این هم رباعی:

بارانی چشم های خیســم شده ای

یعنی که از ابتدا به من سم شده ای

هر روز برای ابــــــــرها می خوانـــدم:

آن مرد نیامده،تو کیســـــم شده ای

+تاریخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 11:58 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

حس می کنم خودم را شاعر شدم که این روزها از همیشه تو را بیشتر می نویسم...چه سطرهای

ناتمامی تو را مبتلا کرده است که صبوریم را جشن بگیرند...واژه به واژه تو را گم می کنم...اینقدر

خودت را دور نزن...این روزها که کم تر عاشقی خودم را بیشتر دوست دارم...چه حس غریبی"من

تو را دوست دارم"تو را تکرار می کند و نه شاید عادت تو را دور زده...کاش بدانی که...بدانی که...

بدانی که...هیچ...باز هم ناتمام....

سلام

این روزها عجیب خودم را باخته ام...خودی که خیلی وقت نیست گمش کردم...دارم توی شعرام

دنبالش می گردم...و این غزل که مرز رباعی و دوبیتی رو رد کرد و تقدیم شد به تو که...و یه دوبیت که

دوست داشتم رباعی بشه...

من از این کافه از این حلقه هوایی شده ام

لــــب من با لــــــب تو....باز بلاــیی شده ام

پک بزن باز به لیــــــلا شدنم شـــــــــاید که

نه!خــــــــــــدایا من انگار بهایــــــی شده ام

ســــــــــردی کافه مرا برد به آن فالــــــی که

عاشـــــــــــــق قافیه تلخ جدایـــــــی شده ام

دارم از تلخـــــــــی این قهوه به خود می لرزم

من از این فال و از این بخت خدایـــــی شده ام

دست من نیست که این قافیــــــه را می بازم

به تمنـــــــــای غـــــزل باز رباعـــــــی شده ام

*************************

و این دوبیت:

تلخم،که نام تو را سیــــر می شوم

هر روز به سمت خودم تیر می شوم

آبـــــــــــان و ان یکـــــاد بخوان که من

از اتفــــــــاق تلخ خودم پیر می شوم

                                                                       لیلا خرّم

نقد ونظر یادتون نره

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:31 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

وقتی تو نیستی دلم پلک تو را خواب میبارد...دلم تو را راه میرود...به دست هایی که نگرفتمش

قسم که دوستت دارم...به آغوشی که رویایم را خواب می کند قسم که دوستت دارم...

و ان یکاد و بسم الله بخوان به نام او که مرا رد نمی کند...چقدر تنم سرد میشود....وقتی که

نیستی...که خودم را به شانه هایت درد بگیرم....که برسم به نفس هایت...که لب هایم به تو

ملتهب شود...که دنیای مرا به تو کوچک شود...که مبتلا شدم به تو...دارد من را میبرد به خیال

تو...که این بازی را لی لی کنم و به لیلا برسم...تو به انتهای من تار میشوی...که زمزمه کنم:

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود!
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

و این دو بیت که خودم اسمشو میذارم رباعی:

تفریق نکن من و تو با هم جوریم

در جا زدن مسئله ها مشهوریم

باور نکن این قصه و این پروا را

نامرد نباش تو هم نخواهی دوریم

***********************

ترسم از خاطره ها یاد تو تصویر شود

تلخی حادثه را باز که تدبیر شود

مثل روحی که مرا قبض تمنا می کرد

قاف قبرم به دلت یک شبه تعبیرشود

                                                                             لیلا خرّم

واین شعر از مرحوم نجمه زارع که خیلی دوستش دارم تقدیم به تو که دوستت دارم...

 


                                  بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار ضجرآور، به خیلی چیزها

می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها


 

+تاریخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 15:35 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

نمی دانم کی و کجا به دنیای تو پرت شدم و دلم را کجای احساس تو جا گذاشتم که بی احساس

شد...به باور تو شک دارم...به خودم... که غرورم را خواب کردم و به وسعت تمنای دوست داشتنت

از تو دور شدم ،تنها دروغ بود و ذهن درگیرم... که اسمان تو را عینک می زد و ابر را به افق

چشم هایم بارانی می کرد...که چتر شدم و باران را قدم زدم بدون تو...که باران چشم هایم را

نفهمیدی...که ندیدمت... 

+تاریخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 17:57 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

بدون مقدمه حالت رو به هم میزنه این دنیای ماشینی...و صدات رو میبره به قعر چاهایی که به جای

نفت خون رو خلاص می کنه توی گلوت...گاهی وقتا اینقدر سیر میشی که حرفات بوی پوچی میده...

تمام اشتیاقت رو تباه می کنه...تا جایی که به جای زمین دنیا رو گرد می کنی و دور سرت میچرخونی

 و تموم حرفایی رو که نگفتی بالا میاری...

گاهی دردسرات اونقدر زیاد میشه که حتی وقت نمی کنی حرفات رو بگی...خودت رو فراموش

 می کنی به جاش یه فضای چند بعدی که هیچی سرجای خودش نیست رو جایگزین دنیای

بی در و پیکری می کنی که اتفاقاش تراژدی هایی است که بازگیراش همه ی اونایی هستن که فکر

می کنی چقدر باهاشون دوستی...و تازه یاد میگیری از اون دوستی که همیشه می گفت:

(همیشه از جایی می خوری که فکرش رو نمی کنی )

 

+تاریخ یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:14 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

بسم رب تو

کاشی های پارک برای چندمین بار بود که کفش هایش را قدم می زد...

تنها صدای زن فالگیر دنیایش را پوچ می کرد...اما افکارش راه را به او کج می کردند...(کاش میدانست

این روزها فالها را بازی میدهم...به تمنای یک دروغ محض خودم را از تو دور کردم...چقدر ساده باور

کردی...چقدر فهمیدن را دور  زدی...چقدر...این روزها عجیب دلم را دیوار کشیده ام...می خواهم

نگاهم را به تو جذب کنم...

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم         و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

بیا قرار بگذاریم فقط نگاه باشد و نگاه....)

شاید صدمین بار بود که این ها را برای خودش تکرار می کرد...می خواست دلش را قانع کند...

افسوس که نگاهش هم او را ندیده بود...

+تاریخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:43 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |

 

 بسم رب تو

دارم رنگ ها را بازی میدهم...بدون تو...صورتی-سفید،کرم ...می خواهم از تمامی رنگ ها تو را که

رنگین کمان را بازی میدهی انتخاب کنم...

شاید هایم مرز باید را رد کرده اند و به قانون های اشتباهی جاذبه شدند...

می خواهم سیب ها را روی هوا چراغ قرمز بزنم و با سوت تنهاییم باران را از زمین به هوا پرت کنم...

آنقدر با لحظه ها سرسره بازی می کنم و افتاب را می تابانم که سیب رنگین کمان شود...به نام تو...

و...بسم رب تو...معجزه میشود...معجزه ها را جمع می کنم و به قرعه یکی را به نامت میزنم

تا قلبم را باور کنی...حالا از اسمان دلت خودم را دور میزنم...

چراغ ها را سبز می کنم سیب به تو پرتاب می شود...قانون معجزه شد...

سیب رنگین کمان را باز کنی قطره های اشکم را که به هوایت،پرت کردم جاده ها را می لغزند...

می بینی چقدر دوستت دارم...چقدر متن هایم منعکس میشود به نامفهومی...

چقدر ناتمام... مثل خودم که پیش تو جا مانده است...

یا علی

+تاریخ یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:18 نویسنده لیلا خرّم(بهاره) |